سیب "حمید مصدق"


شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :


تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

====================

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه بخونید :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

لحظه ديدار "غريبه"


از طرف خداوند به بنده

لحظه ديدار نزديك است

تو را صد بار از اين خواب فراموشي  صدا كردم

پيامي از سر بنده نوازي دادم وگفتم

لحظه ديدار نزديك است

به تو گفتم كه بايد كوله بارت از اقاقي  ياس و نرگس پر شود امروز

كه بتواني از ان صحراي خشك و بي علف رد شي

و تا ان دور دورها خسته از رنج و الم

با ياس و نرگس طي كني جان را

در ان وادي ايمن گر بخواهي پا نهي فردا

تو بايد پر توان باشي

بسازي خويشتن را و

ز جسم ازاد و در فكر روان باشي

بهر حال  لحظه ديدار نزديك است و  بايد فكر ان باشي

 
                                                          

نام


مرا سر نهان گر شود زير سنگ
 از آن به كه نامم بر آيد به ننگ
به نام نكو گر بميــرم رواست
 مرا نام بايد كه تن مرگ راست

بالای نی"شهیار قنبری"

بشنو از نی پای می ، بشنو از بالای نی

وقت از نی کر شدن وقت عریان‌تر شدن

گم شدن پیدا شدن بی در و پیکر شدن

رد شو از هر نابلد در عبور از فصل بد

رو به این بی منظره این غزل کش این جسد

این همه بی خاطره این همه بی پنجره

خیل خود جلاد تلخ این زلال باکره

بشنو از نی‌های نی بشنو از بالای نی

تار یار ما به دار خلوت ما بی حصار

مسلخ سبزینه ها جنگل بی برگ و بار

بشنو از این زخم جان بشنو از این ناگهان

بشنو از من بی دریغ در حضور غایبان

رد شو از آوار برگ رد شو از فصل تگرگ

رد شو از این زمهریر رد شو از دیوار مرگ

پر کن از می نای نی بغض سیل آسای نی

بشنو از دل ضربه‌ها بشنو از آوای نی


تکیه گاه"هومن ذکایی"



ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

رباعی"ابوسعید"



در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند و بخواب تا به خوابش بینی
ای بی خبران چه وقت خوابست مرا

کیستی؟"مهرداد اوستا"



با من بگو تا كيستي، مهري بگو، ماهي بگو؟
خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي؟ بگو! آهي؟ بگو!

راندم چو از مهرت سخن، گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من، جانا چه مي‌خواهي بگو؟

گيرم نمي‌گيري دگر، زآشفته‌ی عشقت خبر
بر حال من گاهي نگر، با من سخن گاهي بگو

اي گل پي هر خس مرو، در خلوت هر كس مرو
گويي كه دانم، پس مرو گر آگه از راهي بگو!

غمخوار دل اي مي نيي، از درد و من آگه نيي
ولله نيي، بالله نيي، از دردم آگاهي بگو

بر خلوت دل سرزده، يك ره درآ ساغر زده
آخر نگويي سرزده، از من چه كوتاهي؟ بگو!

من عاشق تنهايي‌ام، سرگشته‌ شيدايي‌ام
ديوانه‌اي رسوايي‌ام، تو هرچه مي‌خواهي بگو!

مینای دگر"عماد خراسانی"


گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر بجز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری میباید
جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر

تو سیه چشم چو آیی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر

این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر

گر بهشتی است رخ توست نگارا که در آن
میتوان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

خموشانه"محمد رضا شفیعی کدکنی"



شهرخاموش من آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟

تهران 1349

کتابهای دعا«سیاوش مطهری»


هزار شب به دعا رفت وآفتاب نشد
هزار بال شکست و قفس خراب نشد

چه استغائه که در دست شاخه ها خشکید
چه التماس که در کام برگ آب نشد

نشستگان همه خفتند و خفتگان مردند
چه لای لای گرانی که خرج خواب نشد

چه خیشها که شکست و چه بذرها خشکید
به شوره  سبز؛ درختی بجز سراب نشد

کتابهای دعا شرمشان ز خویش آمد
زبس دعا که هدر رفت و مستجاب نشد

ز دست شعر چه بس گریه در گلو کردیم
چه خون دل  به دل شیشه  از شراب نشد

گستره ی تاریخ "ناصر رحمانی"



پاییز ها بر گستره ی تاریخ
خون بهاران را در کاسه ها نوشیدند

"در کاسه ی سر محرومان"

*
در چهار سوی زمین خطی بجز فاصله پیدا نیست

یک سو اربه های طلا
یک سو سفره های خالی
ودستهای کرخت که از کرامت نان تنها بویی به ارث برده اند

دمی خوش "فرهاداشتري"


ماييم و همين کنج خرابات و دمي خوش
گاهي به وفايي خوش و گه با ستمي خوش

يک روز به ويرانه ي غم، شاد به يادي
يک روز به دامان چمن با صنمي خوش

شاديم که آزاد ز هر بود و نبوديم
مستيم که هستيم ز هر بيش و کمي خوش

سر مست به هر شادي و دلشاد به هر رنج
با مهر و وفايي خوش و با درد و غمي خوش

چون راه تو مي پويم و چشمم به ره توست
در هر نظري مستم و در هر قدمي خوش

گر چشم دل از نيک و بد خلق ببندي
بيني که شود دوزخ سوزان ارمي خوش

آهنگ "فاضل نظری"



از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

تو نبودی «ناصر مردانی»



ديشب شب رؤياي تو بود و تو نبودي
با من يله يلداي تو بود و تو نبودي

دل زير لب آهسته تمناي تو مي‌كرد
بر لب همه نجواي تو بود و تو نبودي

ديشب كه شب از آيينه‌ي ماه گل انداخت
گل سايه‌ي سيماي تو بود و تو نبودي

در باغ نظر مردم بينايي چشمم
مشتاق تماشاي تو بود و تو نبودي

ديشب نفس باغچه در سايه‌ي مهتاب
خوش بو ز غزل‌هاي تو بود و تو نبودي

بالنده‌تر از بال بلنداي خيالم
كوتاهي بالاي تو بود و تو نبودي

ديشب چمن خواب من از بوي تو آشفت
خرم گل من جاي تو بود و تو نبودي

با من همه جا همسفر و همسر و همسير
انديشه‌ي پوياي تو بود و تو نبودي

ديشب ز لب چشمه صداي تو شنيدم
در گوش من آواي تو بود و تو نبودي

گفتي كه غزال غزل زخمي عشقم
دل و.سعت صحراي تو بود و تو نبودي

ديشب من و ياد تو غريبانه نخفتيم
در سر همه سوداي تو بود و تو نبودي

بر موج جنون كشتي سرگشته‌ي جانم
طوفاني درياي تو بود و تو نبودي

ديشب لبم از سوز سخن‌هاي تو مي‌سوخت
در من همه غوغاي تو بود و تو نبودي

دل آتش ني از سفر سوختن آورد
آتش همه از ناي تو بود و تو نبودي

شکسته خاطر "پژمان بختیاری"


ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم
ما هم اسیر طره ی جانانه بوده ایم

ما نیز چون نسیم سحر در حریم باغ
روزی ندیم بلبل و پروانه بوده ایم

ما هم به روزگار جوانی ز شور عشق
عبرت فزای مردم فرزانه بوده ایم

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفیق ساغر و پیمانه بوده ایم

ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم
ما نیز دلشکسته و دیوانه بوده ایم

امیر در میخانه"حبیب خراسانی"

امروز امیر در میخانه تویی تو
فریادرس ناله ی مستانه تویی تو
 
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی ، دام تویی، دانه تویی تو
 
آن ورد که زاهد به همه شام و سحر گه
بشمارد با سبحه ی صد دانه تویی تو

آن باده که شاهد به خرابات مغان نیز
پیموده به جام و خم میخانه تویی تو
 
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه تویی تو
 
بسیار بگوییم و چو بسیار بگفتیم
کس نیست به غیر از تو در این خانه تویی تو
 
یک همت مردانه درین کاخ ندیدیم
آن را که بود همت مردانه تویی تو

گل پونه ها"هما میرافشار"


گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت جدایی ها گذشته

باران اشکم روی گور دل چکیده

بر خاک سرد و تیره ای پیچیده شبنم

من دیده بر راه شما دادم که شاید

سر بر کشید از خاکهای تیره ی غم

من مرغک افسرده بر شاخ سارم

گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم

می خواهم امشب تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی هم زبانی آتشم زد

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

جز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

هم درد دل شبها به جز فریاد من نیست

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من

گلپونه ها از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخر جدایی ها خدا را

سر برکشید از خاکهای تیره ی غم

گلپونه ها گلپونه ها من بی قرارم

ای قصه گویان وفا چشم انتظارم

آه ای پرستوهای ره گم کرده ی دشت

سوی دیار آشنایی ها بکوچید

با من بمانید با من بخوانید

شاید که هستی را زسرگیریم دوباره

آن شور مستی را زسرگیریم دوباره
 

پیمانه ی دل" هما میر افشار"


خوشا خون خوردن از پیمانه ی دل
پریشان گشتن از افسانه ی دل

خوشا هستی به پای می نهادن
بکنج عزلت خمخانه ی دل

خوشا نور خدا دیدن به مستی
درون خانه ی ویرانه دل

خوشا در نیمه شبها بوی یاری
شنیدن از گل پیمانه ی دل

خوشا رسوا کند ما را به مستی
طپیدن های مشتاقانه ی دل

خاموشی پا تا به سر گوش
براه ناله ی مستانه ی دل

خوشا زنجیر آغوشی که باشد
دلم دیوانه من دیوانه ی دل

خوشا سوزاندن از بیم جدایی
بگرد شمع غم پروانه ی دل

خوشا بیگانگی با نا رفیقان
جدا ماندن ز هر بیگانه ی دل

عاشق ترین ستاره "ستاره ی تهران"


من آن عاشقترین ستاره ی دورم
در باغ کهکشانی گلها ،
دست در دست نسیم و عطر بهار،
هم ریشه با هزار گل سرخ ،
و چقدر شوق شکفتن دارم
عشق به زایش فرداست
که در وجود تبدارم
موج و تلاطم دارد

***

من آن مظلومترین ستارهء دورم
وامانده در حصار شهر خاموشی
که در کوچه های بی عابر
درگیر چندین و چند زنگی مستم
مستهای شراب نادانی
که در کافه های پر از تزویر
همچنان میلولند
آنها که بسلامتی شیخ ، عرق خوردند

***
من آن زخمی ترین ستاره ی دورم
زخم خورده از تیغ تیز جهل و تعصب
در خون تپیده و ستم دیده
که دیگر
بغض دردناک گلویم را
تاب تحمل ندارم
و اینک
خسته از میراث دیو تاریکی و وحشت
طلسم صبر چند هزار ساله را می شکنم
و برای هرچه قشنگی ست
و برای هرچه رهایی
هم پای با هزار شاخه ی گل سرخ
عاشقانه صبح را
فریاد میزنم

فریادی به وسعت دنیا

آری ! من آن سرکش ترین ستاره ی دورم !

پس چرا عاشق نباشم؟ "      "

جهانبخش پازوکی

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

 

پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

  

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

 بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر

سرزده می اید و راه فراری نیست نیست

 

پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

 

مست مستم"بیژن ترقی"


مست مستم ساقیا دستم بگیر   
تا نیفتادم زپا دستم بگیر

بر در میخانه ها زنجیر عشق      
بسته ای پای مرا دستم بگیر

دردمندم عاشقم افسرده ام           
ای به دردم اشنا دستم بگیر

من که بر این سینه چون اینه         
می زنم سنگ تو را دستم بگیر

ناله افتادگان دارد اثر    
تا نگفتم ای خدا دستم بگیر

تنها شده ام " حسن معنوی"


حال که تنها شده ام می روی
واله و رسوا شده ام می روی

حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می روی

حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می روی

حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می روی

حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می روی

حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می روی

حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می روی

این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می روی


چتر عشق"حسین منزوی"

نوبت آمد، می­نوازد نوبتی، ناقوسمان

تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان

آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت

بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان

ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل­ها زدیم

آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان

چشم­هایِ کینه­ ور هم، معنیِ دیگر نیافت

زِ ابتدا تا انتها، جُز مهر، در قاموسمان

 عشقمان چتری گشود و بست و رفت و مانده است

لایِ دفترهایِ عاشق ­ها پرِ طاووسمان

کُشته می­شد باز از بادِ اَجل، حتّا اگر

شعله­ یِ خورشید روشن بود، در فانوسمان

 کرد، بخلِ سرنوشت از نوشدارویی، دریغ

فرصتِ ماندن نداد، اینبار هم، کاووسمان


یک به یک یارانِ غار، از دست رفتند و هنوز

حُکم می­راند به مرگ­ آباد، دقیانوسمان

 قصّه­ ی گنگ و کر و ما و جهان می­ بود، اگر

از قفس می­شد رها، هم، ناله­ یِ محبوسمان

گیرم از رویایِ آخر، ساحتِ آرامش است

کو، ولی، یارایِ خواب از وحشتِ کابوسمان؟

« قافیه زنگِ کلام است.» آری اکنون بشنوید:
زنگِ حسرت می­زند، در قافیه، افسوسمان.

کی گفتمت از کوی من "سیمین بهبهانی"


کی گفتمت از کوی من با دیده گریان برو
چون گل به بزم عاشقان خندان بیا خندان برو

گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو

صد بوسه ی تربخشمت ، از بوسه بهتر بخشمت

اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو

امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم
سرکش مرو ازکوی من افتان بیا خیزان برو

بنگر که نور حق شدم، زیبایی  مطلق شدم
در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو

باران "وفای کرمانشاهی"


من تفته تن کویرم نم نم ببار باران

با وسعت غم اینجا بی غم ببار باران

خون مرده ی سکوتم در وادی خموشان

راه نفس ندارم کم کم ببار باران

در کوچه باغ هستی پژمرده ی غبارم

تا غنچه ام بخندد شبنم ببار باران

دست ستم نشوید رگبار سیل خیزت

تا کاخها بروبی محکم ببار باران

ویران سرای ما را تا رنگ لاله گیرد

تنها نه اشک حسرت خون هم ببار باران....

میلاد آدم "اقبال لاهوری"


نعره زد عشق که خونين جگري پيدا شد

حُسن لرزيد که صاحب‌نظري پيدا شد

فطرت آشفت که از خاک ِ جهان ِ مجبور

خودگري‌، خود شکني‌، خود نگري پيدا شد

خبري رفت ز گردون به شبستان ازل

حذر اي پردگيان ! پرده دري پيدا شد

آرزو بي خبر از خويش‌، به آغوش حيات

چشم وا کرد و جهان ِ دگري پيدا شد

زندگي گفت که در خاک تپيدم همه عمر

تا از گنبد ديرينه‌، دري پيدا شد

معرفت"فریدون توللی"

معرفت نیست در این معرفت آموختگان
ای خوشا دولتِ دیدارِ دل افروختگان

دلم از صحبتِ این چرب زبانان بگرفت
بعد ازاین دستِ من و دامنِ لب دوختگان

عاقبت بر سرِ بازارِ فریبم بفروخت
ناجوانمردیِ این عاقبت اندوختگان

یارِ دیرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنالید به حالم دلِ کین توختگان

شرمشان باد ز هنگامه ی رسوایی خویش
این متاعِ شرف از وسوسه بِفروختگان

خوش بخندید رفیقان,که در این صبحِ مراد
کهنه شد قصّه ی ما تا به سحر سوختگان

لمس انتها"     "


عصر ما عصر بلا عصر لمس انتها
عصر فقدان حقیقت عصر انکار خدا

عصر تشویش و گله عصر پاپوش و تله
عصر افعی عصر گرگ معصیت های بزرگ

عصر خواری عصر ذلت دورهء کوچ عصر هجرت
موسم بی اعتنائی عصر زندان نه رهائی

عصر دفن واژهء عشق عصر تهمت عصر بحران
عصر کشتار خلایق عصر شک به عرف و ایمان

روی امتداد این عصر ما فراموش شده گانیم
نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم
جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم

عصر بی هویت من سر بلندی اراذل
جزوه های تکه پاره قوم رنجیده و غافل

عصر بغض و عصر کینه عصر قداره و سینه
قامت انسان به دار کل سهم ما همینه

بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم

جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم

کلک هنر"شهریار"



ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی               

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی


مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم                

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز نرفته ست ز یادم                 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی


تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه                         

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه           

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی


تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت                   

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی


درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان                     

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان                 

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی


گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان                      

چون نگارین خط تذهیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان            

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سری ست خدایی


هر شب هجر برآنم که اگر وصل بجویم                 

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم             

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن         

دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن                     

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی


سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان   

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان                   

کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی


نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند                   

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند           

پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی


نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد           

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد            

سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی 



كو آن بهار نيكو؟"ستاره.تهران"


گفتي : "هوا بهاري ست"!!؟، كو آن بهار نيكو؟

يا از كجا  توان جست  آن نرگسان خوشبو ؟

آن دشتهاي سر سبز، عمري ست شوره زار است

آن سروهاي آزاد ،  آويخته به دار  است

گفتي: فضاي عشق است، " اين خانه خانه ی ماست"!

كو عشق و شور و شادي !؟ اينجا كه جنگ و دعواست!

خانه  اگر كه خانه است،  بايد كه  شاد  باشد

جهل و ستم  نباشد ،  تا اعتماد  باشد

اما در اين خرابه ، ديريست  ما  اسيريم

در رنج و فقر و نكبت،  آماج  تيغ و تيريم

كو عاشقان كه گفتي؟  زآن عاشقان آزاد

شايد خبر نداري  از كوي  لعنت آباد !؟

اين خانه خانه ی ماست، اما در آن غريبيم

در ملك خود گرفتار، از هرچه بي نصيبيم

هم دوست، هم غريبه، تا ديد  خانه زيباست

هركس غنيمتي برد ، گويي كه خوان يغماست

گفتي "هوا بهاري ست"! به به! عجب بهاريست!!؟

هر چار فصل  اينجا،  ايام سوگواري ست

جانم بلب رسيده ،  از اينهمه  تباهي

كي ميرسد به پايان  عمر شب و سياهي

مشمار " قهرماني"! ديگر هزاره ها را

بنگر به خون نشاندند ماه و "ستاره" ها را