نظر باز "عبید زاکانی"



هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم
صد فتنه برانگیزیم صد کیسه بپردازیم

آن سر که بود در می ، وان راز که گوید نی
ما مونس آن سریم ما محرم آن رازیم

هر نغمه که پیش آرند ما با همه در شوریم
هر ساز که بنوازند ما با همه در سازیم

زین پیش کسی بودیم و امروز در این کشور
ما جمری بغدادیم ما بکروی شیرازیم

گر حکم کند سلطان کین باده براندازند
او باده براندازد ما بنک براندازیم

آنروز که در محشر مردم همه گرد آیند
ما با تو در آن غوغا دزدیده نظر بازیم

بر یاد تو هر ساعت مانند عبید اکنون
بزمی دگر افروزیم عیشی دگر آغازیم

شرح پریشانی "وحشی بافقی"

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟


                       فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود

                      جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟

همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟
زآن بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی


                        ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

                        به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

 

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود

غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود

یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود


                 من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

               موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد


                  گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                    مردم، آزار مکش از پی آزردن من

 

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است


                             تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

                          چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست


                        شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

                     عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است


                          دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

                            قصد آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو

از برای تو چنین زارم و میدانی تو


                        از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

                    از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت


            بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

            ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟

از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟

از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم


                         کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

                        جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟

یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟

بگشا لعل شکربار، چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟

نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟


                             که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

                           چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

 

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند

سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند

همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند

عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند


                 چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

                  سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت


                            از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

                         لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

 

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟

چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم


                خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

                 طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

 

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم

ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم

گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم


                         الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

                       کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

 

اینهمه جور که من از پی هم میبینم

زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم

همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم

هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم


                  خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

                  حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم


                   خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

                  سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

بگذار بگذریم"حسین شیردل"  



ما يك شراب كهنه بدهكار دلبريم
گرگيم و سال هاست كسي را نمي دريم

در دور باطلي كه فتاديم سرخوشيم
از ابتدا به فكر نفس هاي آخريم

مي خواستي كه شرط قمارم شوي ، شدي
ما آبروي رفته ي خود را نمي بريم

آنقدر خورده ايم كه ترسم به روز حشر
وقت حساب يكسره بالا بياوريم

هر پيك پيكري است به پيكار در شده
حالم خراب تر شده ، بگذار بگذريم

تکیه گاه"هومن ذکایی"



ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

ادم برفی"گروس عبدالملکیان"

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!

*****
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی ؟!

مجنون"اکبر درویش"




باز آی که دل هوای مستی کرده
کافر شده و باده پرستی کرده
 
مجنون شده و ملعبه ی دست عشق
ترک وطن و خانه و هستی کرده

آمد اما "ابوالحسن ورزی"



آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايی نداشت
گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود

برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

تنها شده ام" عماد خراسانی"



حال که تنها شده ام می روی
واله و رسوا شده ام می روی

حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می روی

حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می روی

حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می روی

حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می روی

حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می روی

حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می روی

این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می روی

شب رویایی«ناصرمردانی»



دیشب شب رؤیای تو بود و تو نبودی
با من یله یلدای تو بود و تو نبودی

دل زیر لب آهسته تمنای تو می‌كرد
بر لب همه نجوای تو بود و تو نبودی

دیشب كه شب از آیینه‌ی ماه گل انداخت
گل سایه‌ی سیمای تو بود و تو نبودی

در باغ نظر مردم بینایی چشمم
مشتاق تماشای تو بود و تو نبودی

دیشب نفس باغچه در سایه‌ی مهتاب
خوش بو ز غزل‌های تو بود و تو نبودی

بالنده‌تر از بال بلندای خیالم
كوتاهی بالای تو بود و تو نبودی

دیشب چمن خواب من از بوی تو آشفت
خرم گل من جای تو بود و تو نبودی

با من همه جا همسفر و همسر و همسیر
اندیشه‌ی پویای تو بود و تو نبودی

دیشب ز لب چشمه صدای تو شنیدم
در گوش من آوای تو بود و تو نبودی

گفتی كه غزال غزل زخمی عشقم
دل و.سعت صحرای تو بود و تو نبودی

دیشب من و یاد تو غریبانه نخفتیم
در سر همه سودای تو بود و تو نبودی

بر موج جنون كشتی سرگشته‌ی جانم
طوفانی دریای تو بود و تو نبودی

دیشب لبم از سوز سخن‌های تو می‌سوخت
در من همه غوغای تو بود و تو نبودی

دل آتش نی از سفر سوختن آورد
آتش همه از نای تو بود و تو نبودی

اجرای خصوصی شماره (17)

نوازنده فلوت:عماد رام
پیانو:جواد معروفی
ضرب: افتتاح
سه تار:عبادی
ویلون:بدیعی
تار:شهناز

http://www.mediafire.com/listen/itmdg0pxs9fu6vf/Ejraie_khososie_Asatide_Mosighi-Ebadi-Shajaryan-Ram-Shahnaz-Marofi-17.MP3

قُوی"مهدی حمیدی شیرازی"



شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

پاییز"هوشنگ ابتهاج"


شب های ملال آور پاییز است
هنگام غزل های غم انگیز است

گویی همه غم های جهان امشب
در زاری این بارش یکریز است

ای مرغ سحر ناله به دل بشکن
هنگامه ی آواز شباویز است

دورست ازین باغ خزان خورده
آن باد فرح بخش که گلبیز است

ساقی سبک آن رطل گران پیش آر
کاین عمر گران مایه سبک خیز است

خکستر خاموش مبین ما را
باز آ که هنوز آتش ما تیز است

این دست که در گردن ما کردند
هش دار که با دشنه ی خونریز است

برخیز و بزن بر دف رسوایی
فسقی که در این پرده ی پرهیز است

سهل است که با سایه نیامیزند
ماییم و همین غم که خوش آمیز است

سوز جان "حمید مصدق"


مرا با سوزِ جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذارو بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغَ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا با یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نا مهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتونِ رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
تو ای نا مهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتونِ رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر