شاهکار خلقت "مهدی جوینی"

آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن

زیبا "عبدالملکیان"


زیبا

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا


زیبا

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

در تندباد عشق نلرزد


زیبا

آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است


زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم


زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

من سبز می شوم

زیبا

ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول این مدار

زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من «عشق» را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

احوال پریشان "هلالی جغتایی"


دوشینه کجا رفتی و مهمان که بودی ؟

دل بی تو به جان بود ، تو جانان که بودی ؟


این غصه مرا کُشت که غمخوار که گشتی ؟

وین درد مرا سوخت ، که درمان که بودی ؟


با خال سیه ، مردم چشم که شدی باز ؟

با روی چو مه ، شمع شبستان که بودی ؟


شوری به دل سوخته افتاد ، بفرما

امشب نمک سینه ی بریان که بودی ؟


من با دل آشفته چه دانم که تو امشب

جمعیّت احوال پریشان که بودی ؟


دور از تو سیه بود شب تارِ ( هلالی )

ای ماه ! تو خورشید درخشان که بودی ؟


احمد شاملو : خاک ؛ در خاموشی فروغ فرخزاد


به جست و جوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانۀ دریا و علف .

به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول ،
در چار چوبِ شکستۀ پنجره یی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد
. . . . . . . . . . . . . .

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ور ق خواهد خورد ؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است . -

و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد .

پس به هییت گنجی در آمدی :
بایسته و آزآنگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است !


نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
- متبرک باد نام تو ! -

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را . . . .

در فتنه ی رستاخیز "سایه"




 کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا ؟

 کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا ؟


 ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد

 کجا به در برمت ای دل شکسته کجا ؟


 فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت

 خیال بحر کجا؟ این به گل نشسته کجا ؟


چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد

 به منزلی رسد این کاروان خسته کجا ؟


 دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس

 به بادرفته کجا؟ و چو برق جسته کجا؟


 خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود

 کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا ؟


چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی ؟

نشاط نغمه کجا ؟ چنگ زه گسسته کجا ؟


 بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد

 که می روند ازین باغ دسته دسته کجا؟

خاطر "م.ع.کریمی"


از خاطرت چه گویم

با خاطرم، چه ها کرد

خاطرنشان قلبت

خاری به خاطرم کرد

از خاطرات با تو

جز خاطرم نیازرد

خوش آنکه خاطراتت

در خاطر دلم مرد

خاطر نمی سپارم

بر خاطر کسی من

چون خاطرات دیروز

خاطر نشان شد امروز


                                                        91/11/11    شاهین شهر

تو بمــان و دگــران "شهریار "

ز تو بگذشتم و بـگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
 
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
 
تو بمــان و دگــران، وای به حال دگـران


می روم تا که به صاحب نظری باز رسم
 
محرم ما نبود، دیده ی کوته نظران


دلِ چون آینه ی 'اهل صفا' می شکنند
 
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران


دل من دار که در زلف شکن در شکنت
 
یادگاری ست ز سر حلقه ی شوریده سران


گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
 
لاله رویا «تو ببخشای به خونین جگران»


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
 
کاین بود عاقبت کار جهان گذران


«شهریارا» غم آوارگی و در به دری
 
شورها در دلم انگیخته، چون نوسفران
 

شتاب رفتن"هما گرامی"

گفتی شتاب رفتن من از برای توست
آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر میگریزی و گویا که غافلی
آرام سایه‌ای همه جا در قفای توست

سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم
در این سری که از کف ما شد هوای توست

چشمت رهم نمیدهد به گذر گاه عافیت
بیمارم و خوشم که دلم مبتلای توست

خوش میروی به خشم و به ما رو نمیکنی
این دیده از قفا به امید وفای توست

ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی؟
رفتی، بسوز، این‌همه آتش سزای توست

ما را مگو حکایت شادی که تا به حشر
مایئم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

بیگانه‌ام ز عالم و بیگانه‌ای ز ما
بیچاره آن کس که دلش آشنای توست

بگذشت و گفت این به قفس افتاده کیست
این مرغ پر شکسته محزون همای توست


سال‌های سال "فریدون مشیری"


در شهر زشت ما،
این‌جا که فکر کوته و دیواره ی بلند،

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما،

من سال‌های سال،

در حسرت شنیدن یک نغمه‌ی نشاط،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌‌‌ام

عید آمد "اخوان"


عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم


دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بی دلی آن را ز در خانه براندیم


هر جا گذری ، غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم


آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما 

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم


احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم


من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم


صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند 

ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم


ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم


از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم


طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار 

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم