شاعر مرده "محمد علی بهمنی"

اين شفق است يا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو

من به كجا رسيده ام؟ جان دقايقم بگو


آيينه در جواب من باز سكوت مي كند

باز مرا چه مي شود؟ اي تو حقايقم بگو


جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
 

پاك كن از حافظه ات شور غزلهاي مرا

شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو
 

با من كور و كر ولي واژه به تصوير مكش

منظره هاي عقل را با من سابقم بگو
 

من كه هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو
 

يا به زوال مي روم يا به كمال مي رسم

يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو


 

 

 

فقر "احمد شاملو"

از رنجي خسته ام كه ازآنِ من نيست

 بر خاكي نشسته ام كه ازآنِ من نیست

 با نامي زيسته ام كه ازآنِ من نيست

 از دردي گريسته ام كه ازآنِ من نيست

 از لذّتي جان گرفته ام كه ازآنِ من نيست

به مرگي جان مي سپارم كه ازآنِ من نيست.

 

بهار خاموش "احمد شاملو"

 

 بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت

 بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند

 بر آيينه ي زنگار بسته

 بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند

 

 بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد

 بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر

 بر آن پله كه بر جا مانده خاموش

 كس اش ننهاده ديري پاي برسر

 

 بهار منتظر بي مصرف افتاد!

 به هر بامي درنگي كرد و بگذشت

 به هر كويي صدايي كرد و اِستاد

 ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.

 

 نه دود از كومه اي بر خاست در ده

 نه چوپاني به صحرا دم به ني داد

 نه گل روييد نه زنبور پر زد

 نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.

 

 به صد اميد آمد، رفت نوميد

 بهار ــ آري بر او نگشود كس در.

 درين ويران به رويش كس نخنديد

 كس اش تاجي ز گل ننهاد بر سر.

 

 غروب روز اول ليك، تنها

 در اين خلوتگه غوكان مفلوك

 به ياد آن حكايت ها كه رفته ست

 ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك...

 

 بهار آمد، نبود اما حياتي

 درين ويران سراي محنت آور

 بهار آمد، دريغا از نشاطي

 كه شمع افروزد و بگشايدش در!