بهانه "سایه"

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست


آن بانگ بلند صبحگاهی 

وین زمزمه شبانه از توست


من انده خویش را ندانم

این گریه بی بهانه از توست


آی آتش جان پاک بازان 

در خرمن من زبانه از تست


افسون شده ی تو را زبان نیست 

ور هست همه فسانه از تست


کشتی مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از تست


گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

مست از تو ، شرابخانه از تست


می را چه اثر به پیش چشمت؟

کاین مستی شادمانه از تست


پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است که تازیانه از تست


من میگذرم خموش و گمنام 

آوازه جاودانه از تست


چون سایه مرا ز خاک برگیر 

کاین جا سر و آستانه از تست

بیداد همایون "سایه"


فتنه چشم تو چندان پی بیداد گرفت
که شکیب دل من دامن فریاد گرفت

آن که آیینه صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
دید این شیوه مردم کشی و یاد گرفت!

منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله عشاق غم انگیز تر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

سایه! ما کشته عشقیم ، که این شیرین کار
مصلحت را ، مدد از تیشه فرهاد گرفت

همیشه در میان "هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه)"


مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌ بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک‌الحمد رسد، از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه‌ی خود، باز نبینید مرا

چاره "اخوان ثالث"

شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن که مجال نفس نماند

فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد
فریاد را چه سود؟ که فریاد رس نماند

کو؟ کو؟ کجاست قمری مست سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پر اندر قفس نماند

امید دربدر شد و از کاروان شوق
جز ناله ای ضعیف ز مسکین جرس نماند

طوفانی از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و ساز بیهده ماند و فرس نماند

سودند سر به خاک مذلت کسان چو باد
در برجهای قلعه تدبیر کس نماند

کارون و زنده رود پر از خون دل شدند
اترک شکست، عهد و وفای ارس نماند

تنها نه خصم رهزن ما شد، که دوست هم
چندان که پیش رفتش از او بازپس نماند

رفتند و رفت هر چه فریب و دروغ بود
تا مرگ این حقیقت بیرحم بس نماند

تابنده باد مشعل می! کاندر این ظلام
موسی بشد، به وادی ایمن قبس نماند

برخیز امید و چاره غمها ز باده خواه

گر نیست پس چه چاره کنی؟ چاره پس نماند

بردباری"اخوان ثالث"


تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید


نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید


توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک

چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید


چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟

تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید


ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید



دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید


مشهد دی ماه 1325