شتاب رفتن " هما گرامی"

گفتی شتاب رفتن من از برای توست


آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

 

با قهر میگریزی و گویا که غافلی


آرام سایه‌ای همه جا در قفای توست

 

سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم


در این سری که از کف ما شد هوای توست

 

چشمت رهم نمیدهد به گذر گاه عافیت


بیمارم و خوشم که دلم مبتلای توست

 

خوش میروی به خشم و به ما رو نمیکنی


این دیده از قفا به امید وفای توست

 

ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی


رفتی، بسوز، این‌همه آتش سزای توست

 

ما را مگو حکایت شادی که تا به حشر


مایم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

 

بیگانه‌ام ز عالم و بیگانه‌ای ز ما


بیچاره آن کس که دلش آشنای توست

 

بگذشت و گفت این به قفس افتاده کیست


این مرغ پر شکسته محزون همای توست

بهتر است "مسعود آذر"

زندگی در بردگی گر هست مردن بهترست


زهر خوردن جای نان از دست ِ دشمن بهترست

 

زآنچه میکاری به خون ِ دل نه برداری اگر


بیگمان آتش گر اندازی به خرمن بهترست

 

پشت هم خنجر زند بیگانه گر پشت ِ ترا


بازهم از پشت ِ پا از دوست خوردن بهترست

 

ارزش ِ آدم به سراندام و زور و وزن نیست


تک نگین ِ کوچکی از کوه ِ آهن بهترست

 

واژه ِ مردانگی را می توان معنا نمود


تا که از بسیار مردان ِ جهان زن بهترست

 

اندکی در گوش ِ دل پند بزرگان ریختن


بی برو برگرد از خروار من من بهترست

 

بال و پر در هر مکانی نیست راه بهتری


ایستادن گاه گاهی از پریدن بهترست

 

خانه تا میسوزد آنکو دل نسوزاند کمی


در وجودش سر نباشد روی گردن بهترست

 

علم بهتر هست یا ثروت معلّم داد زد


گفت آذر ای معلّم عشق ِ میهن بهترست