جام بقا " آذر"

ساقی بده زان خون رزان جام  بقا را


پیش آر که با هم بسراییم قضا را

 

ما ارزش  اَسرار  در  میکده دانیم


آنان که ندانند نیابند بها را


حالی زگلو گرنه برون خاست صدایی


از یاد مپندار که بردیم ندا را

 

 باشد که بریده سر بیابند هزاران


آنگه که ز دوشان بزُدایند عبا را

 

بر روسپیان حرمت  ما باد که ایشان


تن رهن دهند و نفروشند خدا را

 

پُر کن قدح ِ باده که تا شام  قیامت


در مکتبِ بیشرم رهی نیست حیا را

 

بستند ترا گر پَر  پرواز مخور غم


پَر نیست سرانجام  تو،دریاب هوا را

 

سر یکسره بر باد دهد عاقبت ِ کار


دستی که بتاراج بَرَد خانه  ما را

 

گر نیمه شبان راهی میخانه شد آذر


دانست که مردُم بگشایند فضا را...

کاخ بهارستان "فراهانی"


ادیب المماک فراهانی شاعر مشهور دوران مشروطیت بعد از به توپ

بسته شدن مجلس ملی در این باره چنین سرود :


ای کاخ بهارستان سقفت ز چه وارون شد

ای رشک نگارستان خاکت زچه پر خون شد

تو بارگه دادی  کی در خور بیدادی

چون کار تو آزادی افکار تو توفان شد

آوخ که ز استبداد قانون تو شد بر باد

تقدیر چنین افتاد اوضاع دگرگون شد

تو کاخ طرب بودی گلزار ادب بودی

تو باغ رطب بودی شهدت ز چه افیون شد

توپی که ستمکاران بستند بر این ایوان

در چشم انوشیروان در قلب فریدون شد