جام بقا " آذر"
پیش آر که با هم بسراییم قضا را
ما ارزش اَسرار در میکده دانیم
آنان که ندانند نیابند بها را
حالی زگلو گرنه برون خاست صدایی
از یاد مپندار که بردیم ندا را
باشد که بریده سر بیابند هزاران
آنگه که ز دوشان بزُدایند عبا را
بر روسپیان حرمت ما باد که ایشان
تن رهن دهند و نفروشند خدا را
پُر کن قدح ِ باده که تا شام قیامت
در مکتبِ بیشرم رهی نیست حیا را
بستند ترا گر پَر پرواز مخور غم
پَر نیست سرانجام تو،دریاب هوا را
سر یکسره بر باد دهد عاقبت ِ کار
دستی که بتاراج بَرَد خانه ما را
گر نیمه شبان راهی میخانه شد آذر
دانست که مردُم بگشایند فضا را...
من کیستم