حسرت دیدار "بهمن رافعی بروجنی"


سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز اين دست مرا مشغله‌ای نيست


ديری‌ست که از خانه خرابان جـهـانم

بر سـقـف فرو ريخـته‌ام چـلچله‌ای نيست


در حسرت ديدار تو ، آواره ترينم

هرچند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نيست


بگذشته‌ام از خویش ولی از تو گذشتن

مرزی‌ست که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نيست


سرگشته ترين کشتی دريای زمانم

می‌کوچم و در رهگذرم اسکله‌ای نيست


من سلسله جنبان دل عاشق خويشم

بر زندگی‌ام سايه ای از سلسله‌ای نيست


يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن

رفـتـنـد عزيزان و مرا قافـله‌ای نيست


آواز بلند "ه.الف.سایه"


 وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی 

 تا با تو بگویم غم شب های جدایی


 بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان 

 من عودم و از سوختنم نیست رهایی


 تا در قفس بال و پر خویش اسیرست 

 بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست 

 تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


عمری ست که ما منتظر باد صباییم 

 تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


 ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای 

 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


 افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع 

 در اینه ات دید و ندانست کجایی


 آواز بلندی تو و کس نشنودت باز 

 بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


 در اینه بندان پریخانه ی چشمم

بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی 


بینی که دری از تو به روی توگشایند 

 هر در که براین خانه ی ایینه گشایی


چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست 

 خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

شقایق گل همیشه عاشق «فریـــبا شش بلوکی»


شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش میسوخت

تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیرلب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش رابسوزانند

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

یکدم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کردو

به ره افتاد

واو می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالا ها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت

اما چه باید کرد

در صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما

راه پایان کو؟؟

نه حتی آبی نسیمی در بیابان کو؟؟

ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت

که نا گه

روی زانوی خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگه

مرا در گوشه ای ار آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت ...

زهم بشکافت ...

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه میگویم!!

به جای آب خونش را

به من می داد

و بر لب های اوفریاد:

"بمان ای گل"

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد


بیم و امید "مهرداد اوستا"


نه از دور فلک مهری، نه از بزم جهان کامی

نه نخل هستیم را از نهیب فتنه آرامی


به جانم راه زد هر بار، دردی بر سر دردی

به راهم باز شد هر گام، دامی در پی دامی


به هر نقشی که می بندم چه امیدی، چه حرمانی

به هر راهی که می پویم نه آغازی، نه فرجامی


نه جان را اشتیاقی بر دل از عشق پری رویی

نه دل را آرزویی بر سر از مهر دلآرامی


فراز آورد دور آسمان چاهی به هر راهی

فرو گسترد سیر زندگی، دامی بهر گامی


به کام ناکسان چون جام در گردش، ندانم چون

به یاد ما نزد دوری، به جام ما نزد جامی


درود و آفرین تا کی - که پاسخ بشنوی هر دم،

ثنایی را به نفرینی، سلامی را به دشنامی


متاب ای اختر برج سرافرازی بدان محفل

که گردد جام مهر و ماه او، بر کام خودکامی


به جای جلوه بینی، نوحۀ زاغی به هر باغی

به جای نغمه بینی، شیون بومی به هر بامی


به مخموری چه می بندم بدین پیمانه پیوندی

به افزونی چه می جویم درین هنگامه هنگامی


نخواهم ننگ اگر فرضست نامی را ز پی ننگی

چه جویم نام، تا رسم ست ننگی از پی نامی

بهار "فریدون مشیری"


بهار میرسد اما ز گل نشانش نیست

نسیم رقص گل آویز گل فشانش نیست


دلم به گریه خونین ابر می سوزد

که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست


جهان بهشت کلاغان و بلبلان خاموش

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست


چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی

که یک ستاره ی لرزان در آسمانش نیست


کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست


ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد

کسی که هم نفسش هست و همزبانش نیست


جهان به جان من آن گونه سرد مهری کرد

که در بهار و خزان کار با جهانش نیست


ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

عطر پراکنده "سیمین بهبهانی"

باز گو،ای به کنار دگری خفته ی من

چه کند با غم تو این دل آشفته ی من؟

وه که امروز پراکنده تر از بوی گل است

خاطر جمع تر از غنچه ی نشکفته ی من

آفتاب نگه گرم ترامی جوید

این دل سردتر ازبرف فروخفته ی من

یاد از آن روزکه انگشت تو اشکم بسترد

خاتم دست تو شد گوهر ناسفته ی من

شاهد آتش عشق تو که گرم است هنوز

شعله هایی است که سر میکشد از گفته ی من

چه کنم؟دل به که بندم؟به کجاروی کنم؟

بازگو،ای به کنار دگری خفته ی من.

موج خیز "سیمین بهبانی"

باور نداشتم که چنین واگذاریم

در موج خیز حادثه تنها گذاریم


آمد بهار و عید گذشت و نخواستی

یک دم قدم به چشم گهرزا گذاریم


چون سبزه ی رمیده به صحرای دور دست

بختم نداد ره که به سر، پا گذاریم


هر کس ، نسیم وار، ز شاخم نصیب خواست

تا چند ، چون شکوفه به یغما گذاریم؟


عمری گذاشتی به دلم داغ ِ غم ، بیا

تا داغ بوسه نیز به سیما گذاریم


با آنکه همچو جام شکستم به بزم تو

باور نداشتم که چنین واگذاریم!!!

ای اشک " علي اطهري كرماني"

رفتي ولي كجا ؟ كه به دل جا گرفته اي

 دل جاي توست ، گرچه دل از ما گرفته اي

 

 ترسم به عهد خويش نپايي و بشكني

 آن دل كه از منش به تمنا گرفته اي

 

اي نخل من كه برگ و برت شد ز ديگران

 داني كز آب ديده من پا گرفته اي ؟

 

بگذار تا ببينمش اكنون كه مي رو د

 اي اشك از چه راه تماشا گرفته اي

 


در شب سعدی "سیاوش کسرایی"


چه سپید کوهساری، چه سیاه ماهتابی

نرسد به گوش جز زاری و شیون عقابی


همه دره های وحشت به کمین من نشسته

نه مقدرم درنگی نه میسر شتابی


به امید همزبانی به سکوت نعره کردم

نه بیامدم طنینی که گمان برم جوابی


همهء لاله های این کوه ز داغ دل فسردند

چو نکرد صخره رحمی ، چو نداد چشمه آبی


بنشین دل هوایی ! که بر آسمان این شب

نومید اختری که نشکست چو شهابی


به سپهر دیدگاهم ، به کرانه ی نگاهم

نه بود به شب شکافی ونه از سحر سرابی


تن من گداخت در شب ، ز عطش شکافتن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی 

وفای شمع " رهی"


مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز 

مرگ خود می یبینم و رویت نمی بینم هنوز 


بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز 


آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت 

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز 


روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم 

گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز 


گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست 

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز 


سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند 

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز 


خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

درس محبت " صادق سرمد"


نخوانده درس محبت کجا خبر دارد

که عاشق از می و مستی چه در نظر دارد


حدیث عشق نگردد کهن که سال به سال

بهار حسن تو گل های تازه تر دارد


توان ز صبح بناگوشت احتمالی داد

که شام عاشق افسرده هم سحر دارد


حدیث وصل تو شرطی نداشت بهر رقیب

کنون که نوبت ما شد هزار اگر دارد


به عشق کوی تو دم می زدم که پیر خود

شنید و گفت این ره مرو خطر دارد


متاع زهد کساد است گو به زاهد شهر

دکان گشاید اگر مایه ی دگر دارد


گمان سود ز سودای دل مبر سرمد

که این معامله از هر جهت ضرر دارد.