لحظه های کاغذی"قیصرامین پور"


خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری

شوق پروازمجازی،بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را،روز و شب تکرارکردن

خاطرات بایگانی،زندگیهای اداری


آفتاب زرد و غمگین،پله های روبه پایین

سقفهای سردوسنگین،آسمانهای اجاری


بانگاهی سرشکسته،چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته،خسته ازچشم انتظاری


صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده،گریه های اختیاری


عصرجدولهای خالی،پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی،نیمکت های خماری


رونوشت روزهارا،روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی،جمعه های بیقراری


عاقبت پرونده ام را،باغبان آرزوها

خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری


روی میزخالی من،صفحه ی بازحوادث

در ستون تسلیت ها،نامی از ما یادگاری

وقتی تو نیستی" قیصر امین پور"

   

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست

طفل شادی"محمدرضا شفیعی کدکنی "

       

طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن  ِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو «خلیج فارس»

سوی دگر «خزر»

مگر؟"مهدی مظاهری"   


این  که  دلتنگ  تو ام  اقرار  می خواهد مگر
این که از من دلخوری انکار می خواهد مگر

وقت   دل کندن  به  فکر  باز   پیوستن  مباش
دل  بریـدن   وعـده ی   دیدار  می خواهد مگر

عـقل اگر غیرت کند  یک بار عاشق می شویم
اشـتباه    ناگهـان    تـکـرار   می خواهد مگر

من  چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تو اند
لشکر   عـشاق    پرچـم دار   می خواهد مگر

بـا    زبـان   بی زبـانی    بارها   گـفـتی   بـرو
من که  دارم می روم  اصرار می خواهد مگر

روح سرگردان  من  هـر جا  بخـواهـد  می رود
خانـه ی    دیـوانگان    دیـوار  می خواهد مگر

بر من گذشتی" سیمین بهبهانی"   

     

بر  من  گذشتی سر بر نکردی
 از  عـشق  گـفتم  باور  نکردی

دل را  فکندم  ارزان  به  پایت
سودای مهرش  در سر نکردی

گفتم  گلم را  می بویی از لطف
حتی  به  قهرش  پرپر  نکردی

دیدی  سبویی  پر  نوش  دارم
با  تشنگی هـا  لـب  تر  نکردی

هنگام  مستی  شور آفـرین بود
لطفی که  با  ما  دیگر  نکردی

آتش  گرفتم  چون  شاخ نارنج
گفتم  نظر کن  سر  بر  نکردی

امشب "محمدعلی بهمنی "

 
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
 
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
 
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
 
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
 
گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
 
طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب
 
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

ضریح چشمانت"انوش خلیلی"


وقتی تو رفتی دلم گرفت،
آخر با تو عاشق بودم
و با تو می شد تا پیشواز صنوبرها رفت
و پرستوها را تا دیاری دور بدرقه کرد،
***
وقتی رفتی دلم شکست،
آخر با تو می شد تا آن سوی پرچین دل ها کوچید
و عشق را زیباتر دید.
****
وقتی که رفتی دلم گریست،
آخر با تو می توانستم دلتنگی هایم را به ضریح چشمانت بسپارم
و تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببینم.

وقتی تو بودی دلم چه آرامش غریبی داشت
و اینک بی تو دلم در جستجوی کوچه ایست که به باغ بپیوندد،
بگو ای مسافر من!
برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم؟!

فرصتی نمانده است" گروس عبدالملکیان"

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
*****
به این‌که انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
*****
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرنده‌گان
دوباره بر زمین...
زمین...

نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت ...

غروب آرزو"دکتر افشین یداللهی"



خسته‌تر از صدای من، گریه‌ی بی‌صدای تو
حیف که مانده پیش من، خاطره‌ات به جای تو

رفتی و آشنای تو، بی‌تو غریب ماند و بس
قلب شکسته‌اش ولی پاک و نجیب ماند و بس

طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن، دل به ستاره‌ها بزن

تکیه به شانه‌ام بده، دل به ترانه‌ام بده
راوی آوارگی‌ام، راه به خانه‌ام بده

یک‌سره فتح می‌شوم، با تو اگر خطر کنم
سایه‌ی عشق می‌شوم، با تو اگر سفر کنم

شب‌شکن صد آینه با شب من چه می‌کنی؟
این همه نور داری و صحبت سایه می‌کنی

وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع می‌کنم ولوله‌ای دوباره کن

با تو چه فرق می‌کند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم

"محمدعلی بهمنی"



گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میاندیش
بگذار که دل حل کند این مسئله ها را

پنجره"مهدي نژادهاشمي"


آنسوي پنجره


جايي ميان تاريكي و وهم


از برهنگي جاده عبور مي كند


مردي كه روياهايش را به دست باد داده


چتري بياوريد


تركهايش را


از زير باران جمع كند

در شب سعدی"سیاوش کسرایی"


چه سپید کوهساری، چه سیاه ماهتابی
نرسد به گوش جز زاری و شیون عقابی

همه دره های وحشت به کمین من نشسته
نه مقدرم درنگی نه میسر شتابی

به امید همزبانی به سکوت نعره کردم
نه بیامدم طنینی که گمان برم جوابی

همهء لاله های این کوه ز داغ دل فسردند
چو نکرد صخره رحمی ، چو نداد چشمه آبی

بنشین دل هوایی ! که بر آسمان این شب
نومید اختری که نشکست چو شهابی

به سپهر دیدگاهم ، به کرانهء نگاهم
نه بود به شب شکافی ونه از سحر سرابی

تن من گداخت در شب ، ز عطش شکافتن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی